سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
فانی

فانی



« در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند، نفس می کشند، راه می روند، حرف می زنند، زندگی می کنند، اما در حقیقت اسیر دنیا، برده ی زندگی و ذلیل حوادث هستند. اینان، برای آنکه نمیرند، آن قدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند. اما انسان های آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند ولی تا آنجا که زنده هستند به راستی زندگی می کنند و با اختیار خود نفس می کشند، محکوم اراده ی دیگری نیستند و دیگران تسلیم او هستند.»


نوشته شده در یکشنبه 30/11/90ساعت 5:25 عصر توسط نظرات ( ) | |


سخن نیک را از هر کسی، هر چند به آن عمل نکند، فراگیرید.

نهایت کمال، فهم در دین و صبر بر مصیبت و اندازه گیری در خرج زندگانیست.

تواضع، راضی بودن به نشستن در جایی است که کمتر از شانش باشد، و اینکه به هر کس رسیدی سلام کنی، و جدال را هر چند حق با تو باشد، ترک کنی.

شخص حریص به دنیا مانند کرم ابریشم است که هر چه بیشتر ابریشم به دور خود می تند، راه بیرون شدنش را دورتر و مشکل تر می کند، تا اینکه از غم و اندوه بمیرد.

هر که بر خدا توکل کند، مغلوب نمی شود و هر که از گناه به خدا پناه برد، شکست نمی خورد.


نوشته شده در دوشنبه 24/11/90ساعت 7:8 عصر توسط نظرات ( ) | |


تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!



یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه



ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...



خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه



بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه



نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه



بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه



و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه



بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!



بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:



بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه


حسن اسحاقی 


نوشته شده در شنبه 24/10/90ساعت 8:48 عصر توسط نظرات ( ) | |


دوباره تنگ شد این دل... ولی برای خودم

برای گریه های یکریز و های های خودم


دلم گرفت از این قلب تیره ی سنگی


کجاست آن دل خاکی و بی ریای خودم؟


کجاست جبهه و سنگر، کجاست چفیه ی من؟


و خلوتی ز کمیل و من و خدای خودم


شبانه چیدن فانوس استجابت را


ز روی شاخه ی نیلوفر دعای خودم


عجیب! آن پل پیکار گر خودم بودم


که می زدم تنه بر مرگ با رضای خودم

خودم نیم که خودم در شلمچه جاماندست


نمی شد، آه! که باشم دوباره جای خودم؟


نه، دیگر آن خود دیروزی ام نخواهم شد


اگرچه باز بیافتم به دست و پای خودم


کبوتران سبک پر ز خویش کوچیدند


منم فقط که فرو مانده در هوای خودم


(شاعر رو نمیشناسم)


 


نوشته شده در چهارشنبه 21/10/90ساعت 7:56 عصر توسط نظرات ( ) | |



آب را گِل نکُنید
شاید از دور علمدارِ حسین
مشکِ طفلان بر دوش
زخم و خون بر اندام
می رِسَد تا که از این آب روان
پُر کُنَد مشکِ تهی
بِبَرَد جرعه یِ آبی برساند به حرم
تا علی اصغرِ بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
و بخوابد آرام
آب را گِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو ، سه شب
تاسحر بیدارست
آب را گِل نکُنید
که بُوَد مهریه ی مادرشان
نه همین آب
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتولست.
از اینست که من می گویم:
آب را گل نکنید
آب را گل نکنید

آب را گل نکنید . . .

شاعر : یاسر قربانی


نوشته شده در یکشنبه 6/9/90ساعت 9:27 عصر توسط نظرات ( ) | |

Design By : Pichak